در باره ما سایتهای برتر    بزرگان افغانستان گزارشها هنر وادب اسلام   تماس باما English

 

 
 
          معرفت 63    
 

 

           
    نقــــــــــــــــاب        
   

 

    سـرمقاله  
   


نويسنده: احمدفیصل شکوهی

ای طنزنویس! دیگر طنز ننویس! زیرا ما همه‌ مون مثل هميم، صبحا که از خواب بیدار میشیم، نقاب به صورت می‌زنیم؛ یکی خواننده میشه، یکی میشه خودفروش، یکی رئیس، یکی قاتل، یکی وکیل، یکی امام، یکی وزیر، یکی گدا، یکی دزد، یکی آدم‌فروش و آن یکی هم وطن‌فروش. این نقاب زنده‌گی همیشه‌‌گی ماست، که صبح تا شام روي صورت‌های ماست. یکی به خاطر پول، یکی به خاطر شهرت و یکی به خاطر حرص دنیا. ای طنزنویس! دیگر طنز ننویس!
اگر پول، قدرت، شهرت و حرص دنیا نبود، نقاب کهنه هم نبود.
اگر پول نمي‌بود؛ رشوت نبود، سود نبود، خودفروشی نبود، اختطاف نبود، دزدی نبود، فریب نبود.
اگر قدرت نمي‌بود؛ آدم‌کشی نبود، خودفروشی نبود، ملت‌فروشی نبود.
اگر شهرت نمي‌بود؛ ستاره افغان نبود، رقص زنان برهنه نبود، دروغ نبود و چوکی و مقام بی‌ارزش بود.
اگر حرص دنیا نمي‌بود. خوردن مال دیگران نبود، رشوت نبود، خرید چوکی‌های قدرت نبود.
ای طنزنویس! دیگر طنز ننویس!
شاید روي صورت تو نیز اين نقاب کهنه نهفته باشد و مانند دیگران در پشت نقاب از روی نوشته حرف بزنی. ای کاش که تنها روي صورت تو نقاب کهنه نباشه و خودت باشی و بس؛ زیرا ما همه مون نقاب ماست که حرف می‌زند. ای طنزنویس! نقش منو واضح ساز و برای یک‌ مرتبه هم که شده، می‌خواهم نقا ب از صورت من برداری و نقش اصلی‌ام را برایم دهي. در غیر آن ای طنزنویس! دیگر طنز ننویس!
طنزنویس برای اولین مرتبه خواست که نقش اصلی را در طنز خود به کار ببرد؛ بناءً افراد طنز خود را جمع نمود و برای هر کدام نقش اصلی داد. برای یکی نقش رئیس‌جمهور، برای ديگري نقش وزیر، وکیل، مشاور، شاروال، والی، سرباز، جنرال و...
اما متأسفانه سرباز به نقش خود قناعت نكرد و نقش وزیر را می‌خواست، والی نقش رئیس جمهور را می‌خواست، شاروال نقش مشاور را می‌خواست و از همه مهم‌تر این که رئیس جمهور به نقش خود قناعت نداشت و می‌خواست چندین نقش را بازی کند. طنزنویس حیران مانده بود که چی کند. ناچار شرط گذاشت که نقاب از چهره همه برمي‌دارد و بعد برای هر کدام هر نقشی را که می‌خواهند مي‌دهد. آنها ضمن رد این پیشنهاد گفتند که اگر دوباره همچون موضوعي را مطرح کند، به طنز‌هایش اشتراک نخواهند کرد. طنزنویس بیچاره گیج شده بود که چی کند؛ یا باید نقش ندهد و یا هم اگر نقش می‌دهد، باید مثل همیشه با نقاب بدهد. ناگهان طنزنویس دل به دریا زده و برای اولین بار نوشت.
نقاب کهنه
روزی سردسته دزدان، دزدان را جمع نموده گفت: دوستان! جلسه امروز ما به خاطر موضوعي بسیار مهم و اساسی است که به آبروی همة ما مربوط می‌شود. دزدان از شنیدن این حرف حیرت‌زده شده و فکر کردند که حتماً موضوع‌شان افشا شده و عنقریب دولت همة‌شان را اسير خواهد كرد!
یکی با جرئت از سردسته‌اش پرسید: قربان کی ما را لَو داده؟ رئيس در حالی که بروت‌هایش را دست می‌کشید، گفت: کسی ما را لَو نداده، بلکه موضوع از این هم مهمتره. با شنیدن این حرف، باز همه تعجب کردند که چی می‌تواند باشد که از دستگیری ما مهمتر باشد؟!
اما کسی جرئت پرسیدن علت را نداشت؛ تا این که رئيس سكوت را شكست و گفت: موضوع مهم و خطرناک اینست که خر تو خری شده، هرکی خلافی می‌کنه به نام ما ختم میشه. بچه اختطاف می‌کنند، می‌گویند دزدان بودند. آدم می‌کشند، می‌گویند دزدان بودند. رشوت می‌گیرند، کمک‌های خارجی را زیر می‌زنند، قرارداد قلابی می‌سازند... خلاصه هر کار خلافی که می‌شود به نام ما ختم می‌شود و از نام ما سوء استفاده شده. حالا باید یک فکری کرد، تا هم آبروی ما دزدان حفظ شود و هم گیر نیفتیم! هر کدام از افراد پیشنهادی دادند، ولی قبول نشد. بالاخره سردسته دزدان در حالی که از جایش بلند می‌شد گفت: من پیشنهادی دارم که هم آبروی ما حفظ شود و هم گیر نیفتیم و هم دزدی ما ادامه داشته باشد. به نظر افراداش این کار غیر ممکن و حتی شوخی به نظر رسید. ولی او ادامه داد: ما نیز مانند دیگران نقاب کهنه زده و می‌رویم دزدی مي‌کنیم؛ نه کسی شک می‌کند، نه کسی دستگیر می‌کند و نه آبروی ما می‌رود. فقط لازم است که از این به بعد همه ما نقاب کهنه به صورت بزنیم. نقاب کهنه! نقاب کهنه!

    دارالعلوم شاه ولي الله دهلوي  
        ...سير تاريخي جنبش مسيحي  
        چرا قيمتها بالا رفته است؟  
        فراست  
        آزادي بيان آري، آزادي فحشاء نه  
        به سوي نور  
        اخبار جهان اسلام  
        دانستني هاي علمي و اجتماعي  
       
    محبان واقعي چه كساني اند؟