|
پس از چهارماه انتظار، بالآخره يك روز خسر سرور گفت: سرورجان، امشب بيا
مهمان ما هستي؛ او با عجله آمد به خانهاش؛ نان هم نخورد؛ هرقدر
نهنهاش به خوردن نان اصرار كرد، او گفت: نهنهجان من امشب مهمان خسر
خود هستم اگر نان بخورم شب نان خورده نميتوانم؛ نزديك ساعت شش شام بود
كه سرور رفت به خانة آنها، هنوز احوالپرسي تمام نشده بود كه خسرش گفت:
ساكت كه اخبار شده! او دقيقهشماري ميكرد كه اخبار تمام شود؛ به مجردي
كه تمام شد همه نظريات سياسي خود را ميدادند به شمول خشوي وي كه
الفوب را از هم فرق نميكرد، ولي خسربورهاش تا صنف دو مكتب خوانده
بود؛ آنها بيشتر در مورد سياست پاكستان و بوش نظر ميدادند؛ ساعت
ششونيم بود كه خسربورهاش گفت: سريال داستانهرخانواده شده! سرور با
خود گفت: خدايا! چي بدبختييي! در همين حال نامزد سرور رو به سوي او
كرده، براي اولين كلام گفت: شما اين سريالها را تعقيب ميكنيد؟ سرور
گفت: تا اندازه بعضي اوقات، او در حالي كه پس به طرف تلويزيون نگاه
ميكرد، گفت: به نظرم هر كس اين سريالها را نگاه نكند، عقبمانده است؛
ساعت هفت شد، سرور خدا را شكر كرده و با خود گفت: بلكه صحبتها شروع
شود يا نان را بياورند، ولي ناگهان خشويش كانال عوض نموده گفت: سريال
»حنا بنام تو« شروع شد؛ باز سرور با خود گفت: خدايا چي بدبختييي! باز
كي نيم ساعت ديگر صبر كند تا اين سريال تمام شود؟ دقايق و ثانيهها
مانند ماهها ميگذشت تا اين كه ساعت هفتونيم شد؛ او نفس راحتي كشيده
و ميخواست صحبت را آغاز كند كه خسرش گفت: طلوع را بگير كه سريال پرينا
شد؛ خدايا!! خدايا!!! باز نيمساعت ديگر؟ رودههايش از گرسنهگي قورقور
ميكرد تا اين كه ساعت هشت شد؛ خدا را شكر كرد؛ ناگهان نامزدش بدون
گپوگفت در حالي كه كانال آريانا را ميگرفت، گفت: بيچاره حنا! شوهريو
اور نمايه؛ سرور بيچاره چه ميتوانست بگويد؟! ساكت نشسته و فقط صداي
قورقور رودههاي خود را حساب ميكرد تا اين كه ساعت هشتونيم شد در اين
هنگام خشويش در حالي كه كانال طلوع را ميگرفت، گفت: گاتم مايه آدم شه!
سرور حالا ديگر مانند مجسمهيي بدون حركت و حرفزدن نشسته و حركات آنها
را تعقيب ميكرد؛ خوشبختانه حالا ديگر از گرسنهگي خبري نبود؛ ساعت نه
شب را نشان ميداد و سرور بدون كدام حرفي، رفت دستهايش را شست؛ به
خانه كه آمد، ديد خسرش ميگويد: سريال تجارتهاي خانوادهگي هم
جالبشده پيش ميره؛ سرور ميخواست از خانه بيرون شود، ولي فكر كرد
نزاكتاً خوب نيست؛ اگر چه در دل خود آنها را دشنام ميداد.
ساعت نهونيم بود كه خشويش گفت: سفره را بيندازيد! ولي حالا ديگر او
گرسنه نبود؛ بعد خشويش در حالي كه غوريها را ميگذاشت، گفت: مصروف
سريالها شدم داخل ديگ برنج سوخته؛ خلاصه آن شب سرور بيچاره با شكم
گرسنه، تهديگيخشكه خورد كه معدهاش تا شش روز ديگر درد ميكرد؛ ساعت
يازده شب بود كه از خانةشان بيرون شد؛ در وسط راه با خود تولسي، پايل،
كاكابابو، پرينا، كمونيكا، سجل، كچل، پچل... را دَوْ ميداد.
سرور به خانهاش رفت؛ نهنهاش در حالي كه در آن نيمههاي شب چليم را
به يكطرف ميگذاشت، پرسيد: نامزد تو بَرَّهجو خوب بود؟ چي ميگفت؟
سرور گفت: بسيار خوب بود و ميگفت هر كه اين سريالها را تماشا نكنه
عقبمانده است؛ باز نهنهاش از خشويش پرسيد؟ او گفت: بعضي اوقات كه
خشوها آرام بودند، او هم آرام بود و هروقت كه اعصاب خشوها خراب ميشد،
اعصاب او هم خراب ميشد و ميگفت: كله اين عروسها را بايد كَنْد؛ بعد
نهنهاش از خسرش پرسيد؟ سرور جواب داده گفت: جور و تيار بود و فقط
ميگفت: نقش كاكابابو در هر دو سريال بسيار خوب بوده و سياست خوبي را
در پيش گرفته؛ نهنهاش در حالي كه چليم را پيش خود ميگذاشت، پرسيد:
به نظرم خسر تو معتاده؟ سرور با لبخند گفت: نهنهجان او تنها معتاد
نيه! تمام فاميلشان؛ بلكه تمام مردم حتا شما معتاديد؛ نهنهاش در
حالي كه خيرهخيره به او نگاه ميكرد، گفت: چليم هم معتاديه؟ سرور در
حالي كه از جايش بلند ميشد، گفت: چليم نه! بلكه تمام مردم معتاد
سريالها شدند. |