|
(قسمت سوم)
در بحث قبل در بارة جهانيشدن و محتواي آن يعني مدرنيته بحثي صورت گرفت
و يادآور شديم كه چه وسايلي را مدرنيته در راه رسيدن به اهداف خود
بهكار ميگيرد، اكنون به سراغ چالشهاي موجود و تأثيرات اين فرايند
رفته و آن را از نظر ميگذرانيم.
طوريكه شاهديم اين نگرش، در قرن بيستم تغييرات بيسابقهيي را در دنيا
بهوجود آورد كه تمام حوزههاي فكري، فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي
بشر از آن بينصيب نماند!
ميدانيم كه اربابان مسيحيت مدتها قبل به كناررفتن از ميدان عملي
زندهگي و قرارگرفتن در گوشة كليسا تن درداده و چيزي بيش از يك حضور
تشريفاتي در عرصة حيات غربي نميخواستن؛ اين حوزه واضح است كه چارهيي
جز همپايي با اين پديده و وسيله قرارگرفتن در دست مدعيان جهانيسازي
نداشته و در آينده نيز ندارد، دليل آن اين است كه از نظر اجتماعي،
مدرنيته در غرب چيزي كاملاً خواستني و عادي است و براي عنصر غربي، سنت
كه در برابر مدرن قرار ميگيرد، به معناي عقبگرد و انحطاط جلوه كرده و
سير طبيعي جامعة غربي به سمت مدرنيزهساختن هرچهبيشتر تمام عرصههاي
حيات به تندي در حال حركت ميباشد؛ پرواضح است كه در اين ميان نقش
مسيحيت خنثي چه ميتواند باشد! بناءً روي آن و همچنين روي يهوديت
پوسيده كه جاي آن را جريان صهيونيزم مهاجم گرفته، حرفي نيست. حوزههاي
ديگر نيز طوري كه قبلاً تذكر يافت، ميتوانند به بهانة مدرنيته و از
طريق آن با روند جهانيسازي همنوايي يابند؛ ميماند فقط حوزة اسلام!
جريان تند مدرنيتة غربي با استفاده از وسايلي كه در دست داشت، در نهايت
تمام حوزهها و مخصوصاً حوزة فكر اسلامي را تحت تأثير خود قرار داد!!
اما، وضعيت و ظروف و شرايط، در شرق اسلامي كاملاً متفاوت با آن چه بود
كه در غرب وجود داشت.
در اينجا با يك نگاه محتوايي به اسلام و جهانيسازي ـ با توجه به
تعاريفي كه از مدرنيته به دست داديم ـ تفاوتهاي بنيادين ميان اين دو
كيش را به راحتي مشاهده ميكنيم؛ اسلام برعكس خواست مدرنيته، خواهان
حضور دايمي و مؤثر در تمام عرصههاي حيات مسلمان بود، در اسلام سنتها
ارزش فراوان داشت و بدون توجه بدان، معناي خود را از دست ميداد. با
وجود اين، موج گستردة مدرنيته چيزي نبود كه بتوان از نفوذ آن به
سادهگي جلوگيري كرد، پس بدين لحاظ واكنش شرق اسلامي به پديدة
مدرنيته، چه ميتوانست باشد؟ سؤالي كه در حوزة فكر سنتي اسلام در شرق
بهوجود آمد، اين بود كه چگونه ميتوان با تغييرات حتمييي كه مسيرش از
گردنة مدرنيزم غربي (در پي گذاشتن سنت) ميگذشت، همگام شد و مسلمان
باقي ماند؟!!
هرچند پاسخ به اين سؤال در حد صلاحيت متخصصان اسلامي بود، اما از
ديدگاههاي مختلف جوابهاي ارائه گرديد و واكنشهايي نمايان شد، از
جمله روشنفكران غيرمذهبي نيز در اين باره ابراز نظر كردند كه خلص
نظراتشان در كنارگذاشتن دين از عرصة زندهگي خلاصه ميشد و تحت تأثير
همين نگرش، در نهايت شاهد تشكيل دولتها و به ميانآمدن سياستمداراني
هستيم كه واقعاً به ارزشها و سنتها پشت كردند و به همكاري اربابان
سرعت، بر اريكههاي قدرت مسلط گشتند و با جديت تام دست به تخريب
بنيادهاي اخلاق و فرهنگ و عقايد مردم بردند.
همراهي و همپايي اين گروه با حاميان مدرنيته بالآخره تا حدي آنان را در
رسيدن به اهدافشان مساعدت كرد و كردند آن چه كردند.
اما، اين تأثيرات در نهايت تأثيراتي روتيني و ظاهري بود كه به مدد
فلسفه و مدرنيزاسيون در ساحات مختلف جامعة اسلامي رونما گرديد؛ اين
ضربات، در ابتدا از نظر عمق، تأثيرگذاري چندان با اهميت تلقي نشد تا
اين كه توجه به جانب محتوايي قضيه ـ به علت نفوذ طبيعي عقيدة اسلامي و
ژرفاي آن در جوامع اسلامي و همچنين تأثيرات مثبت سرنوشتسازي كه
حوزههاي فكري مسلمين در روشنگري اذهان و سمتوسودادن ملتهاي مسلمان
به طرف حقيقت، از خود بهجاي ميگذاشت ـ طرفداران مدرنيته را بر آن
داشت تا بهشكل جديتري بدان سوي رو آرند و با استفاده از
دستپروردهگان خود، اينبار از داخل، كار اسلام را با حربة دين يكسره
سازند و اين آغاز نمايش جدي چالش مدرنيته در برابر اسلام بود!
نتيجه و پيامدي كه چالش مدرنيته در عرصة فكر اسلامي از خود به جاي
نهاد، ايجاد شك و اختلاف در آراء مسلمانان بر سر اصوليترين ارزشهاي
فكري و عقيدتي مسلمانان بود، اين اختلاف و تعدد رأي، با گذشت زمان موجب
تصادم افكار و در نتيجه پيدايي گسستهاي چشمگير فكري، در ميان
مسلمانان گرديد؛ گسستهايي كه تا حال نيز اثرات و پيامدهاي منفي آن در
ميان ابناي امت اسلامي آشكار است، اما چگونه؟
ميتوان گفت كه در واپسينمرحله، در حوزة فكر اسلامي، بهصورت كلي دو
ديدگاه در برابر سؤال طرحشده بهوجود آمد: ديدگاهي كه خواهان
اسلاميكردن مدرن بود و ديدگاهي كه ميخواست تا اسلام را مدرنيته كند!
طرفداران ديدگاه اول، بر اين باور بودند كه اگر مدرن را به معناي اصلي
آن، يعني تجديد انديشه، با توجه به پيوند ميان حال و آينده و گذشتة آن
در نظر داشته باشيم، هيچ تناقضي با مباني ديني اسلام ندارد؛ چرا كه از
نگرگاه اسلام، واژههاي تجديد و تغيير و اصلاح، طوري در فرهنگ و قاموس
اسلام حك شده كه از آن بهكلي جداييناپذير است.
مسلمين نظر به احاديثي كه از رسول الله روايت شده است، باور قطعي دارند
كه مجددين و اصلاحگران ديني، در رأس هرصدسال، به حيات ديني مسلمين
رونقي دوباره ميبخشند و همچون اين، گروه ديگري از فقيهان و دينپژوهان
با تبحر در روشنايي استنباطهاي جديد فقهي خود كه برگرفته از روح اصيل
دين است، عرصة زندهگي را وسعت ميبخشند، در فروعات دين آراء قديم فقهي
را كه امروزه كاربردي ندارد، بر مبناي مقتضيات زمان و در روشنايي كتاب
و سنت تغيير ميدهند و در اين ميان حرفها و نظريات تازهيي را براي حل
مشكلات مردم مطرح ميسازند.
در كتاب «ويژهگيهاي كلي اسلام» اثر دكتور قرضاوي به متني از امام ابن
قيم برميخوريم كه در اين باره بسيار گويا و دلالتكننده است:
«احكام دو گونهاند: گونة تغييرناپذير، ابدي و فراتر از زمان و مكان و
اجتهاد انديشمندان، مانند وجوب تكاليف، حرامبودن محرمات، حدود و
كيفرهاي شرعي و ديگر موارد مشابه كه نوگريز و اجتهادناپذير اند.
گونة دوم: احكامي هستند كه در صورت اقتضاي مصلحت و ضرورتهاي زماني ـ
مكاني و شرايط حاكم، تن به تغيير ميدهند، مانند ميزان، نوع و چگونگي
تغييراتي كه شارع بنا به مصلحت به صورت قطعي، آنها را مشخص و مرزبندي
نكرده و در مورد آنها قايل به تنوع و گوناگوني ميباشد»
نكتة قابل توجه در اين مقوله آن است كه مجددين و ائمة دين به حكم الله
هيچگاه وارد حريم ثوابت ديني نشده، نه چيزي بدان ميافزايند و نه چيزي
از آن ميكاهند؛ بلكه دين را ميپيرايند تا آن شكل اصلي از پشت
پردههاي بدعت و خرافات و اضافات نمايان شده و كار اتباع براي پيروان
دين در پرتو اين درخشش اصلي و توجه به منابع اصيل آن آسان گردد.
در توضيح همين مطلب، واكنشهاي فكري مسلمانان به
پرسش (چگونه به شرط مسلماني با مدرنيته همراه شويم؟)
را شخصي بهنام (درك هاپود) دانشيـار مطالعـات خـاور ميـانة دانشگاه
آكسفورد، در مقدمة كتاب «اسلام و مدرنيته» شرح داده و اين گونه
دستهبندي ميكند كه من آن را بهصورت گزينشي، با كمي تصرف لفظي، بدون
تغيير معنوي، از متن اصلي جهت اختصار، تقديم ميكنم:
«در طي يكونيم قرن گذشته، مسلمانان جوابهاي مختلفي به اين پرسش دادند
و سه واكنش عمده در برابر اين سؤال بهوجود آمده است: نظرية تجديدي،
نظرية اصلاحطلبي و نظرية بنيادگرايي.
پيروان مكتب شيخ محمد بن عبدالوهاب كه در اوايل قرن 18 ميلادي در
جزيرةالعرب ظهور كرد، طرفداران نظرية تجديد هستند؛ آنان بر مبناي حديث
رسولالله، او را از مجدديني ميدانند كه به منظور خرافاتزدايي و رفع
بدعتها ظهوركرد؛ بر مبناي عقيدة محمد بن عبدالوهاب، اسلام مكتبي بدون
نقص است كه خرافات و بدعتها او را پوشانده و اين پيرايهها ميبايست ـ
حتا با استفاده از زورـ نابود گردد و هيچ نوآوري در دين نبايد صورت
پذيرد.
اصلاحطلبان: جريان اصلاحطلبي در حقيقت واكنشي است در برابر چالش غرب
كه در برابر اسلام بهراه افتاده بود؛ باني اين جريان علامه
سيدجمالالدين افغاني است كه در نيمههاي قرن نوزدة ميلادي ظهور كرد.
افغاني عقايدي را تدوين كرد كه چگونگي واكنش جامعة اسلامي در قبال
تهديد غرب را نشان ميداد؛ افغاني همة عقايد غربي را رد نكرد و به
توانايي انسان مسلمان در تغيير وضعيت خويش و حركت به سمت تكامل و تعالي
فردي و اجتماعي باور داشت و در حمايت از اين اصل، به نقل از قرآن
ميگفت: «خدا سرنوشت هيچ قومي را تغيير نميدهد مگر آن كه آنان خويش را
تغيير دهند» غرب در خود تغيير ايجاد كرد و به ترقي رسيد و ما نيز بايد
به شيوة خود چنين كنيم و مسلمانان بهتري شويم؛ افغاني معتقد بود، از
آنجا كه اروپائيان مدتهاست كه ديگر مسيحي واقعي نيستند، مدرنيزه
گشتهاند و برعكس مسلمانان از آنجا كه مسلمان واقعي نبودهاند، ضعيف
شدهاند.
افغاني به لزوم رفتار بر مبناي عقل و پذيرش عقايد منطقي تأكيد ميكرد و
باور داشت كه اعتقاد به خدا، در كنار باور به عقل و خرد، ما را به
سعادت ميرساند؛ لهذا اجتهاد در عرصة دين ضرورتي است كه بايد مسلمين
هيچگاه از آن غفلت نورزند!
افغاني معتقد بود كه ميشود از غرب چيزهايي را كه با اصول ديني ما در
تضاد نباشد، اخذ كرد، اما تخطي از اصول دين را هرگز برنميتابيد!
با گذر زمان و ابرازنظرهايي كه بعدها توسط شيخ محمد عبده شاگرد
سيدجمالالدين افغاني صورت گرفت، كمكم از بستر جريان اصلاحطلبي نظرية
ديگري كه سكولاريزم را به شكلي تأييد ميكرد، بهميان آمد و اين حالت
موجب بهميانآمدن نظرية بنيادگرايي اسلامي در قرن بيستم شد.
بنيادگرايي: بنيادگذار اين حركت، امام حسنالبنا است كه جريان
اخوانالمسلمين را در مصر پايهگذاري كرد.
جماعت اخوانالمسلمين پاسخ چالش غرب را، تغيير سياسي در كشورهاي اسلامي
ميدانست؛ تغييري كه با رويكارآوردن مجدد خلافت اسلامي، مانع سقوط
بيشتر فرهنگي و سياسي و اخلاقي و اقتصادي مسلمين شود، دولتي كه شريعت
اسلامي را با اتكا به بنيادهاي اصلي آن، يعني قرآن و سنت پيامبرr،
دوباره زنده كند و آن را برقرارسازد.
اخوانالمسلمين به آشتي ميان مدرنيزم و تجديد اسلامي نميانديشد و بر
اين باور است كه مدرنتية غربي، چيزي دور از دسترس و غيرعملي است كه غرب
آن را بهانهيي براي ايجاد شك و ارتداد در اذهان مسلمين ساخته است.
اخوانالمسلمين معتقد است كه اسلام نظام اجتماعي كاملي است كه نيازهاي
انسان را برآورده ميتواند و بايد از آن براي مقابله با نظامهاي جاهلي
و نيز مدرنيتة غربي كمك گرفته و بر آن چيره شد…»
اما اين دستهبندي در همين حد از وضاحت لازم برخوردار نيست و ضمن
ملاحظاتي كه در بارة كيفيت تحليل نويسنده، در بارة جريانهاي مختلف
اسلامي موجود است، دستهبندي فوق در بحثي كه ما در نظر داريم، بسيار
گسترده و تا حدودي گمراهكننده نيز هست؛ لذا به طور خلاصه ميشود گفت
كه اگر اصلاحطلبي را به عنوان يك جريان سيال و پوينده در جريان عمودي
تاريخ اسلامي در نظر داشته باشيم، متوجه ميشويم كه اين جريان در
مقاطع مختلف، در برابر چالشهاي موجود واكنش نشان داده و در قرن بيستم
نيز خود را به گونة خاص خودش نشان داده است.
اما واكنشهاي موجود در حوزة فكر اسلامي را با توجه به توضيحاتي كه در
چند پاراگراف قبلي داديم، در يك دستهبندي كلان و دقيق، اين گونه
ميتوان تقسيم كرد: اصولگرايي و تجددطلبي.
جريان اصولگرايي قاعدتاً به همان جريان اصيل اسلامييي اطلاق ميشود
كه طرفدار نظرية تجديد دين و بالندهگي فقهي مبتني بر كتابالله و سنت
رسولالله و سيرة سلف صالح هستند و از اين جهت اين نام بر تمام
جريانهاي اسلامي، در صورتي كه فقط اصول و بنيادهاي اصلي، يعني قرآن و
حديث را مدار اعتبار بدانند و خطوط قرمز را از ديگري بازشناسند، مصداق
مييابد و تفاوتي ميان تجديدگرايان و بنيادگرايان و اصلاحطلبان و… ـ
طوري كه، درك هاپود، دستهبندي كرده است وجود ندارد. به صورت كلي ميان
ديدگاه اصولگرا و مدرنيته و وسايل آن، از جمله زبان، مدرنيزاسيون و
فلسفه تا جايي كه مربوط به دنياي مسلمين و مسايل فرعي شريعت اسلامي
باشد، اختلافي نميتوان يافت، اما مشكل زماني رونما ميشود كه مدرنيته
قصد تخريب فرهنگ و مباني اصلي فكري و اعتقادي مسلمانان را داشته باشد و
اينجاست كه دربها از سوي مسلمانان بسته شده و دقيقاً در همين مقطع
جريان تجددطلب كه خواهان مدرنيزهكردن اسلام است، در حالي پا به ميدان
ميگذارد كه هيچ نوع تعلقي با جريان اصولگرا نداشته، انگيزة پيدايي و
آبشخور آن، طوري كه گفتيم، چيز و مكان ديگري است.
جريان تجددطلب، در حقيقت پيامد منفي هجوم مدرنيته در اسلام بهحساب
ميآيد؛ لذا تافتهيي است جدابافته از اسلام.
جريان تجددطلب، حركتي است كه تعابير مخصوصبهخود از اسلام را دارد و
براي آشتي با مدرنيته و پذيرش به تمام معني آن، در تمام زمينهها خود
را صدفيصد آماده نشان داده است؛ بانييان اين جريان، كسانياند كه
معمولاً براي پيداكردن راه ورود به عرصة مدرنيته و حفظ
ارزشها و اساسات آن، يعني دموكراسي، حقوق بشر و حقوق زن از ديدگاه
غربي، علاوه بر اين كه توجهي به احاديث نبوي نداشته و آن را در مظان
نقد و انتقاد شديد قرار ميدهند، با ادعاي مسلماني دروازة تأويل و
توجيه آيات قرآني را نيزمطابق به ذوق خود و شرايط زمان باز كرده و حتا
سخن از تعطيل آيات احكام را هم بهميان آوردهاند! امام مودودي، در
كتاب تجديد و احياي دين فرق ميان تجديد و تجدد را اين گونه بيان
ميدارد:
«عموماً مردم تفاوت تجدد و تجديد را نميدانند و سادهلوحانه هرمتجددي
را مجدد مينامند؛ آنان فكر ميكنند هرشخصي كه روش نويني ابداع كرد و
اندكي بر آن پاي فشرد، مجدد است؛ بهويژه كساني را كه با مشاهدة انحطاط
امت اسلام ميكوشند از لحاظ دنيوي جايگاهي براي آن بيابند و با مصالحه
با جاهليت مقتدر زمان خويش، آميزة جديدي از اسلام و جاهليت فراهم كنند
و يا صرفاً عنوان اسلام را ابقا نمايند و امت را كاملاً به رنگ جاهليت
درآورند، به لقب و عنوان مجدد مفتخر مينمايند؛ در حالي كه آنان متجدد
اند نه مجدد! كار آنان تجدد است نه تجديد؛ تجديد كاملاً با آن متفاوت
است؛ جستجوي راههاي مصالحه و سازش با جاهليت، نميتواند تجديد باشد و
نه هم فراهمنمودن آميزة جديدي از اسلام و جاهليت را ميتوان تجديد
ناميد؛ بلكه تجديد اين است كه همة اجزاي جاهليت از اسلام زدوده و سعي
شود اسلام بار ديگر در شكل ناب و اصيل خويش متجلي شود، از اين لحاظ،
مجدد در برابر جاهليت به شدت سازشناپذير است و حتا وجود جاهليت را در
كوچكترين جزئي از اجزاي اسلام تحمل نميكند.»
ادامه دارد... |