|
اشاره:
در شمارة گذشته به موضوع ايجاد عناصر سنگين در دعوت به سوي خدا
پرداختيم، عناصري که در هنگام پيشآمدن امتحانات سخت و مصيبتهاي شديد
متزلزل نشده و نيروي خود را در جاي غيرمناسب بههدر ندهند و همچنان
گفتيم که اولين عنصر در اين زمينه توحيد فکري است.
در اين قسمت دو هدف ديگر از اهداف فقه دعوت را بررسي مينماييم.
ساختن كدر رهبري:
دومين هدفي که از نظر اهميت در موازات هدف نخستين قرار دارد، پرورش
نيروهاي قيادي است که بتوانند در بهدوشکشيدن مشکلات رهبري و جهتدهي
انرژيهاي مجتمع سهيم شوند، چون اگر مجموعة همفکر را دور هم جمع نمودي،
بعد از آن چه خواهي کرد؟ يا به سخن ديگر آن گاه که تعدادي دعوتگر را
تربيه نمودي، قدم بعدي چه خواهد بود؟
اگر براي مجموعة همفکر شرايط و ظروفي فراهم نشود که انرژي و توان خود
را در آن صرف کنند، نيروهايشان روزبهروز افرون شده و در داخل يک
حصار متراکم ميگرديد و اين خفقان باعث انفجار ميشود، درست مانند
بخاري که در يک ظرف محدود و بدون منفذ جمع شود و اجازه ندهيد از آن ظرف
خارج گردد؛ مسلماً اين بخار يا ظرف را منفجر مي کند، يا بدون اين که
مشکلي را برطرف کند، ضايع ميگردد؛ ولي اگر اين بخار را در داخل ظرفي
ذخيره کرده، سپس از طريق مجرايي به سوي يک چرخ ارسال کنيد، نيرويي را
به وجود آوردهايد، که ميتواند دستگاهي را به کار اندازد و يا قطاري
را به حرکت درآورد و شما از انرژي دستداشتة خود به بهترين وجه
بهرهبرداري نمودهايد.
در اکثر موارد فعاليتهاي تربيتي و تلاشهاي گروهي رضايتبخش و موفق
است به گونهيي که يک هستة تنظيمي را ايجاد ميکند، اما سؤالي که مطرح
ميشود اين است که بعد از تشکُل اين هستة تربيتيافته چه بايد کرد؟ و
نيروي متراکم اين مجموعه را در کجا به کار بايد بست؟
همزمان اين سؤال نيز عرض وجود ميکند که: چگونه ممکن است انرژيهاي
موجود در جامعه را رهبري نمود؟ و از چه راههايي ممکن است در قلب جامعه
راه يافت؟
قدرت رهبري از مهمترين دستآوردهاي کار اسلامي بهشمار ميآيد، واجب ما
اين است که براي هردعوتگر مسلمان آموزش دهيم که از چه راهي ميتواند
شخصيت خود را بر مسلمانان غيرمنظم و کساني که در اول قافله قرار دارند،
عرضه کند و موقف خود را به عنوان رهنما تثبيت نمايد؛ منظور ما از رهبري
اين نيست که تلاش نمايد مقام رهبري جماعت را بهدست آورد، هرچند آموزش
رهبر شامل رهبري داخل جماعت نيز ميشود، ما برادران خود را تشويق
نميکنيم که براي رسيدن به رهبري سعي کنند، چون تلاش در اين زمينه کاري
ناپسند است، لکن ايشان را تشويق ميکنيم که عِلم رهبري و قيادت را به
اين نيت بياموزند که جامعه آنها را به عنوان الگو و پيشوا بپذيرد نه
اين که فنون رهبري را بياموزند تا با همقطاران خود وارد مسابقه شده به
رهبري و زعامت هستة بزرگتر جماعت مسلط گردند؛ بلکه ميخواهيم که هريک
از برادران ما شخصيتي باشد که در داخل جامعه مردم او را به عنوان پيشوا
و الگويي شايسته قبول داشته باشند.
بلي ميگوييم انرژيهاي جامعه را به گونة درست رهبري کنيد، چون هميشه
ايمان و حماسه در قلوب مردم ما موج ميزند و در جوامع ما انرژيهاي
بزرگ اسلامي عاطل و باطل افتاده است... حالا اين سؤال پيش ميآيد که
چگونه اين نيروها را رهبري کنيم تا براي خدمت به تمام جهان اسلام نقش
سازندهيي داشته باشد؟
سؤالي است بزرگ و جواب آن از خلال مخيمهاي گدازندة تربيتي به دست
ميآيد؛ زيرا فن تربيت فني است بغرنج و پيچيده، بلي برادران من، فن
دعوتکردن، نويددادن و جمعکردن مردم فني است در نهايت پيچيدهگي،
فنمنظمکردن و جمعکردن خوبيهاي مردم در نقطة واحد، بسيار پيچيده است،
کسي که به چنين کاري مبادرت ميورزد بايد از تجربة کافي برخوردار باشد
و بتواند ابتدا انرژي به وجود آورد و سپس آن انرژي را به صورت صحيح در
برآوردن اهداف خود استخدام کند.
هدف سوم، اصالتدادن به منهج (روش تربيتي):
اصالت منهج و بازدهي دورههاي تربيتييي که با استفاده از آراء
فقهي برگرفته شده از کتابهاي موروثي ما است، استعداد و توان دعوتگر
تنها از ديدن و پيبردن به کنه آن عاجز است، زماني که کار اسلامي در
عصر حاضر آغاز شد، بعضي از برادران گمان کردند که اين فن تنظيمي و
تربيتي از ابتکارات جديد برگرفتهشده از غرب است و فکر کردند که ما هم
ميتوانيم عقل خود را در زمينة باروري آن آزادانه و بدون قيد و شرط
جولان دهيم، ولي بعضي از دعوتگران طليعهدار و پيشقدم در دعوت، کساني
که وقت زيادي را با کتابهاي گذشتهگان صرف کرده بودند، توانستند
موضوعات ارزشمندي از فقه دعوت را که در کتب فقه نهفته بود براي ما کشف
کنند در حالي که ما به اين فکر بوديم که کتابهاي فقه، غير از عرصة
عبادات و معاملات شرعي عادي مانند بيع، اجاره و ديگر امور عرفي مردم،
در زمينههاي ديگر چيزي براي گفتن ندارد، اما بعد از صبر طولاني برخي
از دعوتگران و مطالعة زياد و تأني ايشان، براي ما مسايل زيادي از فقه
دعوت تنظيمي و تربيتي و حتا مسايل سياسي کشف گرديد.
امروز دعوتگران به جملاتي کوتاه از ابن تيميه، شافعي و يا يکي ديگر از
فقهاي سلف بر ميخورند و اين چند جمله ميتواند ايشان را از کتابهاي
زيادي که در مباحث و گفتوگوهاي عقلي نوشتهشده بينياز کند؛ البته به
اين شرط که هدف دعوتگر اقناع مسلمانان به وسيلة آثار گذشتهگان باشد،
چون احترامي که يک مسلمان به اماماني مثل ابوحنيفه، شافعي، احمد، مالک،
ابن تيميه و ديگر بزرگاني که در اين عرصه توانستند به خوبي از عهدة
مکلفيت و مسؤوليت خود برآيند، دارد؛ همين احترام از ميزان کميت قناعتي
که دعوتگر مخاطب به آن محتاج است، ميکاهد؛ هنوز هم به عباراتي از
گذشتهگان نيکسيرت خود برميخوريم که شنونده را بيش از نوشتههاي عقلي
مجردي که دعوتگر معاصر تأليف ميکند، تکان ميدهد.
وقتي برنامة تربيتي ما داراي چنين اصالتي باشد، يعني به اصول اوليه
ارجاع داده شده و به آن چه فقهاي سلف گفتهاند منضبط باشد، مطمئن
ميشويم که از تحريفات و تأويلات بعيد و شاذ مأمون مانده است و از اين
که بازيچة خواهشات نفساني و تأويلات بياساس عدهيي قرار گرفته باشد،
کاملاً به دور است، همچنين مطمئن ميشويم که مورد سوء استفادة شهوات
ديگري که ما آن را ميدانيم قرار نگرفته است کششهايي که از صفات اهل
جاهليت است، اما بندة مسلمان نميتواند خود را به صورت کامل از آن پاک
کند. پيامبر اکرمصلی الله علیه و سلم به يکي از اصحاب بزرگوارشان
ميگويد: «إنک امرؤ فيک جاهلية» تو کسي هستي که در وجودت آثار جاهليت
باقي است، در حالي که آن شخص از اصحاب سابقهدار پيامبر اکرم است و
باور داريم که روزگار کسي را سراغ ندارد که در صداقت لهجه بهتر از
ابوذر(رض) باشد، با وجود آن پيامبر برايش ميگويد: «إنک امرؤ فيک
جاهلية»
بناءً موجوديت شعبهيي از شعبات جاهليت در وجود شخص مؤمن، امري غريب و
دور از انتظار نيست و يکي از شعبات جاهليت که ممکن است در وجود مؤمن
پيدا شود، مسألة زير بحث ما است، مداخلة تمايلات نفساني و خواهشات
شهواني در سوقدادن مؤمن به سوي تأويلات بعيد و دور و با تکلف اتکا به
رأي که در تصادم و تضاد با آراء ديگران قرار گيرد و از طرق مختلف
تحميلکردن رأي و نظري که فکر ميکند صحيح است بر آراء ديگران، بسيار
اتفاق ميافتد، اما ضابطه و قانون عبور از چنين تنگناها و رد قوي آن
اين است که فيصلة آن به عادلترين مرجع گذاشته شود و در اين زمينه ما
از سلف صالح مرجع عادلتري نداريم.
قرآن کريم از اين معاني به گونهيي تعبير ميکند که ما متوجه ميشويم
آنان که سابقة بيشتر دارند، فضلشان نيز زيادتر است «ربنا اغفر لنا و
لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان» حشر10 با اين اشارة ساده تذکر ميدهد
بايد کساني که بعد از سلف ميآيند، در تعامل با آنان، ادب و احترام
کامل را رعايت کنند؛ از همينجا است که هرگاه به کميتي بزرگتر از فقه
دعوتي که از گذشتهگان به ما ميراث رسيده است، دست يابيم، عمل و فعاليت
ما اصالت زيادتري مييابد و ميتوانيم از آن استفادة بيشتري ببريم.
اهداف سهگانة فوق، مهمترين اهدافي است که اميدواريم از طريق درسها و
دورههاي تربيتي به آن دست يابيم.
من سخني دارم در بارة شروطي که يک برادر با داشتن آن ميتواند از اين
کلام استفاده کند و يک پيشنهاد هم براي ساختن فقهاي دعوت دارم.
يعني چگونه دعوتگر ميتواند در مسايل دعوت فقيه شود؟
جوابهايي که به اين سؤال داده ميشود، مختلف است، ولي به گمان من در
اين ميان بعضي از وسايل نقش اساسيتري دارد که از يکجاشدن و تکامل
آنها، دعوتگر فقيه ساخته ميشود. از جمله:
نخست: استعداد فطري
ميتوانيم از طريق فراست خود مطمئن شويم که در دعوتگر موجود است
يا نه؛ برادران من! اين قضيه از مهمترين قضايايي است که به هيچ صورت
نبايد فراموش شود و قطعاً جايز نيست از کنارش سطحي عبور نماييم؛ خداوند
متعال بشر را در مقدار و ميزان زکاوت متفاوت آفريده است، چنان که در
بينايي چشم، بعضي بسيار قوياند، مانند «زرقايي يمامه» و بينايي برخي
آن قدر ضعيف است که اشياء ماحول خود را ديده نميتوانند؛ همچنان در بين
عقلاء، بعضي آن قدر ذکاوتشان قوي و دقيق است که گويا از امور غيبي خبر
دارند، ولي حقيقت اين است که زکاوت زيادشان باعث شده که پردهها را عقب
بزنند نه اين که از غيب مطلع شده باشند؛ بر عکس کساني هستند که حوادث و
وقايع در اطرافشان بيداد ميکند و مسايل زيادي پيرامونشان شاخبهشاخ
ميشود، اما ذکاوتشان آن قدر ضعيف است که دلايل واضح و روشن حوادث را
شناخته نميتوانند.
فراست و تجربه ميگويد: ابتداء بايد اين مسأله را روشن سازيم که ما در
دعوت خود جز افراد ذکي، تيزبين، صبور، شجاع و شخصيتهاي قوي و جوانمرد
را جذب نميکنيم، چرا که تمام صفات يادشده، خلقت خداوند است و شما
نميتوانيد آن را از طريق تربيه در وجود شخصي که فاقد آن است خلق کني،
ولي کسي که قرار است عهدهدار مسؤوليتي بزرگ و سنگين شود، بايد از اين
صفات برخوردار باشد. قوماندان لشکر هيچگاه محافظان خود را از بين
افراد معيوب، ترسو و آناني که در فنون جنگي مهارت ندارند، انتخاب
نميکند؛ بلکه قويترين افراد لشکر را با خود همراه مينمايد، ما هم در
کار دعوت جز شخصيتهاي قوي را انتخاب نميکنيم.
ما ادعا نميکنيم که اسلام در جماعت ما خلاصه شده است تا بگوييم کسي که
به خانة ما داخل شد، مسلمان و کسي که داخل نشد کافر است و به اين دليل
مجبور باشيم قوي و ضعيف را داخل صفوف جماعت خود نماييم تا صفت ايمان را
از آنان سلب نکرده باشيم؛ ما جماعتي از مسلمانانيم که خود را براي خدمت
به مسلمانان وقف نمودهايم، و عهدهدار کاري مهم شدهايم که عموم
مسلمانان نميتوانند از عهدة آن برآيند... ميخواهيم به مسلمانان راه
رسيدن به عزت را تعليم دهيم «و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين»
منافقون:8 »عزت از آن خدا، پيامبر و مؤمنان است«
مسلمانان زماني عزت خود را باز مييابند که کلمة اسلام بلند گرديده و
در روي زمين خدا، به جاي سلطة جاهليت، اقتدار اسلام گسترش يابد.
از همينجا است که ميگوييم فقه دعوت در ابعاد مهم و بزرگ خود، موهبتي
است که از جانب خداوند دانا و حکيم به بعضي از انسانها بخشيده ميشود
و ممکن نيست انساني بتواند آن را در وجود کسي که فاقد آن است، ايجاد
کند؛ البته ممکن است اولويتهاي موجود در برخي از جواناني که پيرامون
دعوت حلقه زدهاند کشف شده، براي تربية دقيقتر و تمرين زيادتر آماده
شوند؛ اين مسأله کاملاً مشهود است که بعضي از عزيزان با وجود ايمان
راسخ قابليت کار در ميدان دعوت را ندارند. |