|
اینک پیک رمضان!
شميم عِطري جانبخش؛ نسيمي گوارا؛ صدايي از بلنـــداي كرامــت؛ از
ستيغ كمال و بالندهگي؛ از آن سوتر
بيتالشرف! ما را به خويشتن همي خواند. نگاهي، پرتر از مهرباني دريا؛
پرتر از دنياي احساس يك عاشق؛پرتر از قلب عاطفهسرشـار يك مادر؛ نگاهـي
به سـوي شيفتهگان جمال و زيبايي! مژدهيي مفرح به دامن شب آويزان
شيدايي، به روح گرانجانان ره گمكرده و به جـان خستـة گرانباران
درمـانده! از كــوي رحمان !
يا للعجب! آهاي رونده به سربلندي كمال! آهاي شاهباز حريم عشق! آهاي
خستهپاي واديگران جاني و خيال! اينك خزان در آستان بهار به پا
ايستاده! اينك پيك رمضان!
اكنون ميشود با آفتاب، خانة جان تاريك را، لبريز روشنايي كرد!
ميشود، اين قرنِ گناه، آن تنِ مجرد از معنا و آن جهانبين نابينا را،
در ماهي، پاكپاك، سرشار معنا و غرق در بينايي كرد!
ميشود از نو تولد شد!
به خدا، ميشود، با قطرهيي توفان در عرش خدا انداخت! سحرانه، قامت
ركوع را بر سر در انتظار افراشت و هدية سبز اجابت را در بر مراد كشيد؛
با يك عطسه، آري ميشود زنگار دلهاي مكدر را صيقلي داد و منور كرد.
ميتوان با پيشكش توبه، روح اسير خدا را از قفس هوا رهايي بخشيد و
پژمردهگي سبزهزاران باور را، با وسعت باران رحمت و اميد از نو صفايـي
داد و حتـا شـورهزارتلـخ اوهام شيطاني را، با رودبار خروشان اشراق
قرآني، سبز و زمردين ساخت؛ ميتوان با بال دعا، با شاهپــر اخلاص، از
فرودين جايگاه خاكي سجده، سر بر فرازينمكان معراج كرامت سود و لذت
بندهگي را در باغ (لقد كرمنا)مستانه آزمود.
يا للعجب! آهاي رونده به سربلندي كمال! آهاي شاهباز حريم عشق!
آهاي خستهپاي واديگران جاني و خيال! اينك خزان در آستان بهار بهپا
ايستاده! اينك پيك رمضان! |