در باره ما سایتهای برتر    بزرگان افغانستان گزارشها هنر وادب اسلام   تماس باما English
 

 

 

 

میراث فرهنگی افغانستان

 

   
   

  نوشته: خانم آنه‌ماري شيمل ( Annemarie Schimmel)
دانشمند مشهور آلماني

هر روز از افغانستان سخن ميرود، از كشوري كه فقط در دو قرن و نيم گذشته به صورت كشور مستقلي در آمده است. پيش از آن، اين منطقه بخش شرقي ايران بود. استانداران ايران در جنوب و در شمال تا مناطق سمرقند و بخارا كه امروزه جزو سرزمين ازبكستان هستند، حكومت ميكردند. ولي استان‌هاي شرقي يا نيمه مستقل بودند و يا به تصرف دولت اسلامي هند درآمده بودند، امروزه به آساني فراموش ميشود كه بابور بنيادگذار امپراتوري مغول كابل را پايتخت اصلي خود به شمار مي‌آورد و نه دهلي يا آگره را كه بعداً فتح كرده بود. و هنگامي هم كه درگذشت او را در كابل به خاك سپردند.
شرق جهان اسلام مدت كوتاهي پس از درگذشت پيغمبر اكرم به دين اسلام درآمد. در سال 561 لشكريان عرب تا مرز واقع در شمال‌شرقي ايران نفوذ كردند و از آنجا به شمال و جنوب شرقي راه يافتند. اين بخش از امپراتوري اسلام به مركز علم و فرهنگ تبديل شد.
منطقة افغانستان امروز در توسعة زبان و ادبيات فارسي نقش مهمي داشت. بايد خاطرنشان ساخت: پس از آن كه پهلوي، زبان ادبي پيشين ايران، تحت تأثير زبان عربي دگرگون شد و به سادگي گراييد، اولين اشعار فارسي كه مي‌شناسيم در اين منطقه پديد آمد. رودکي شعر معروف خود را در هرات نوشت. امير ساماني دور از پايتختش بخارا مدت طولاني در هرات مانده بود ولي رودكي با مطلع:
«بوي جوي موليان آيد همي ياد يار مهربان آيد همي»
او را وادار كرد كه فوراً به پايتختش برگردد اما اين شعر رودكي الهام‌بخش شعراي فارسي‌زبان تا سدة نوزدهم بود.
حكمرانان ساماني كه در آن زمان بر بخش شمالي افغانستان امروز حكومت ميكردند، مشوقان بزرگ زبان فارسي بودند. اين خاندان بود كه سبب شد اساطير حماسي فارسي كه قرن‌ها زبان‌زد مردم بود، به زبان شعر درآيند. دقيقي اين كار را آغاز كرد ولي به زودي به قتل رسيد (990). اين حماسة عظيم در دربار محمود غزنوي پادشاهي ترك‌تبار به انجام رسيد. فردوسي شاهنامه را كه تا امروز حماسة ملي ايران به‌شمار ميرود، در شهر غزنه سرود. شماري از شاعران فارسي‌زبان در خدمتش بودند، در ميان آنها به ويژه نام فرخي قابل ذكر است. كمتر كسي مانند اين شاعرِ سيستاني اشعاري به عمق و ظرافت مديحه‌هاي او در وصف سلطان و بزرگان سروده و كساني شاعرانه‌تر از او اين هنر را نپرداخته است، يكي از اشعار معروف او با اين ابيات شروع ميشود:
«با كاروان حله برفتم ز سيـستـان
با حلة تنيده ز دل بافته ز جــان
با حلة بريشم تركيب او سـخــن
با حـلة نگارگـر نقــش او زبـان
هر تار او به رنج برآورده از ضـمير
هر پود او به جهد جدا كرده از روان
اين حله نيست بافته از جنس حله‌ها
اين را تو از قياس دگر حله‌ها مدان...»
هنر فرخي در لطف و ظرافت سخنش است و نه آراسته‌گي آن كه بعداً در مديحه‌هاي اخلافش معمول شد.
شهر غزنه مقر شاعري بود كه ادبيات جهان اولين مثنوي آموزندة فارسي را مديون اوست و او حكيم سنائي است كه هرچند مديحه‌سراي دربار بود و در كنار مديحه‌هاي بي‌نظير اشعار غنايي جذابي نيز سروده است، ولي شهرتش از آنجا نشأت ميگيرد كه اشعار آموزندة بزرگ خود را در حديقةالحقايق براي اولين بار در قالب مثنوي سروده و تعاليم حكيمانه را با داستان‌هاي دل‌انگيزي زينت بخشيده است. اين روش در ادبيات فارسي تأثير شگرفي به جاي گذاشت.
داستان فيل و نابينايان را همه‌گي شنيده‌ايم. نابيناياني ميخواستند فيل را توصيف كنند ولي از عهدة اين كار برنمي‌آمدند؛ زيرا هر يك از آنها بخشي از حيوان عظيم را لمس ميكردند و شرح ميدادند ـ تشبيه صائبي به انسان‌ها كه هيچ‌گاه نمي‌توانند خدا را كاملاً وصف كنند؛ بلكه همواره جنبة بسيار كوچكي از او را «درمي‌يابند». ولي به زودي پس از درگذشت سنائي در سال 1131 طوايف وحشي غز شهر غزنه را ويران كردند. فقط دو برج نصرت با نقش‌هاي بسيار پيچيدة آجري و خط كوفي زيبايي كه خواندنش چندان آسان نيست و جزو كتيبه‌هاي مهم پيشين در مناطق اسلامي شرق به شمار ميروند، برجاي‌مانده است (آيا هنوز هم؟) اين دو اثر با منار غور در افغانستان مركزي قابل قياس‌اند.
ولي پيش از سنائي صوفي بزرگ ديگري نيز در افغانستان به سر ميبرد، هر كس ديداري از هرات كرده باشد، لابد مقبرة انصاري را هم در كنار شهر ديده است، انصاري پيرو مذهب حنبلي بود. پيروان اين مذهب در زمان او هنگامي كه سلجوقيان بر شرق ايران حكومت ميكردند، تحت تعقيب بودند. از اين رو انصاري زندگي سختي داشت و در فقر و نابينايي و كهن‌سالي به سال 1089 درگذشت. شهرت انصاري به آثار ديني عالمانه‌اش مانند تفسير قرآن نيست، بلكه مجموعة كوچك دعايي از نظم و نثر است به نام مناجات كه از قرن 12 م تا كنون هزاران هزار ديندار از آن برخوردار بودند.
هرات صدها سال ـ حتا پس از تخريب آن به وسيلة چنگيزخان ـ مركز فرهنگ اسلامي بود و شعراء و نويسندگان كثيري در اين شهر به ويژه در دورة تيموريان فعاليت ميكردند. تيمور لنگ از پايتخت خود سمرقند برخاسته و تمام مناطق مجاور را تسخير كرده بود. پسران و نوادگانش بر اين مناطق حكومت ميكردند. دوران عظمت هرات در زمان فرمان‌روايي حسين بايقرا بود كه در سال 1506 درگذشت. اين سلطان يكي از باشكوه‌ترين دربارهاي منطقة اسلامي شرق را به وجود آورد. در آن جا جامي بزرگ (متوفي به سال 1492م) به سر ميبرد كه آخرين شاعر كلاسيك ادبيات فارسي به شمار ميرود و اثار ادبي مفصلي آفريده است. اشعار غنائي او از لطافت خاصي برخوردار است و اما گاهي در تصنع به افراط ميرود. هفت‌اورنگ او همواره نظر خوانندگان را به سوي خود جلب كرده است. هم چنين است اشعار مذهبي او كه در آنها تعلق خاطر به طريقة نقشبنديه كه در سال 1389 به وسيلة بهاءالدين نقشبند در بخارا بنيادگذاري شده بود و تا امروز در شرق و غرب نقش مهمي بازي ميكند، آشكار ميشود. و اما يوسف و زليخاي او كه اقتباس شاعرانه‌يي از قصة قرآني سورة 12 است و در آن از عشق زن عزيز مصر به يوسف زيباروي سخن رفته، بسييار مشهور است. روايت جامي از اين داستان الهام‌بخش شاعران زيادي از تركيه گرفته تا هندوستان بود و جزو اولين داستان‌هايي به شمار ميرفت كه در قرن نوزده به زبان آلماني ترجمه شده‌اند. جامي علاوه بر آن تذكرة مفصلي در بارة مشايخ تصوف به نام نفحات‌الانس و آثار كلامي متأثر از افكار ابن عربي (م. 1240) عارف بزرگ نوشته است. جامي تنها شاعر دربار نبود. دوست او ميرعلي شيرنوائي، مقرب و وزير دوم حسين بايقرا (م. 1501) بود. نوائي نمايندة جنبة تركي فرهنگ تيموري به شمار ميرفت و تلاش ميكرد كه براي زبان تركي نيز در كنار فارسي منزلتي در ادبيات ايجاد كند. از اين‌رو داستان‌هاي منظومي به تركي جغتائي نوشت و در صدد برآمد كه در اثر خود محاكمةاللغتين تركي را به مقامي كه در خور آن است، برساند. اين اقدام بسيار مهم بود؛ زيرا سلطان نيز كه خود ترك‌تباري از خاندان تيمور بود، اشعاري به زبان تركي ميسرود ـ اشعاري كه به نظر خويشاوندش بابور، بنيادگذار خاندان مغول در هند، چندان لطافتي نداشت. با وجود اين، اشعار او چندين بار به وسيلة سلطان احمد مشهدي بزرگترين استاد خوش‌نويسي ايران
رونويسي شد كه نسخه‌هاي اين مجموعة شگفت‌انگيز ـ شگفت‌انگيز از لحاظ زيبايي و نه جنبة شاعرانة آن ـ در موزه‌هاي غرب يافته ميشود. هنرمنددان دربار حسين بايقرا خط بسيار ظريف سلطان علي را ميبريدند و آن را روي كاغذ رنگي مهذب مي‌چسبانيدند، هنري كه چندان قابل درك نيست. برگ‌هايي از اين دست‌خط‌هاي نفيس ـ اگر بتوان اين عبارت را در مورد دست‌خط‌هاي تكه‌كاري شده به كار بردـ در كلكسيون‌هاي متخصصان غرب موجود است.
سلطان علي تنها هنرمند دربار هرات نبود، خطاطان زياد ديگري نيز در آنجا كار ميكردند. مشهورترين آنها ميرعلي هروي بود كه بعداً ازبك‌ها او را ربوده به بخارا بردند. در آنجا به طوري كه شكايت‌كنان مي‌گويد، «پاهايش در بند حروف بود.» ميرعلي در سال 1549 در بخارا فوت نمود. بهترين نقاشان آن دوره از جمله بهزاد، استاد مسلم ميناتوركاري كلاسيك نيز كه نامش ضرب‌المثل شده، در دربار هرات به سر ميبردند.
بابور جوان در كتاب خاطرات خود ديدارش را از خويشاوند تيموري خود در هرات شرح ميدهد و از زندگي خوش مردم آنجا سخن ميگويد.
هنر معماري در دورة تيموريان تشويق ميشد ـ تا چندي پيش هنوز منارهاي مسجدي كه به فرمان گوهرشاد ساخته شده، برجا بود. به فرمان حسين بايقرا مقبرة زيباي خواجه عبدالله انصاري ساخته شد كه تابوتي از سنگ سياه است و چنان با آرايه‌هاي اسليمي تزيين شده كه گويي در آن به جاي سنگ سخت، سنگ‌هاي قيمتي ظريف به كار برده شده است. ديگ آهني عظيم در صحن مسجد بزرگ با آرايه‌هاي وافر از هنر فلزكاري شهادت ميدهد.
مزار شريف را نبايد فراموش كرد كه در آن مرقدي بر اساس رؤيايي به ياد علي ابن ابي‌طالب پسر عمو و داماد پيغمبر اسلام ساخته شده كه زيارتگاه مهمي است.
هرات يكي از مهمترين مراكز فرهنگي افغانستان بود. ولي پس از فوت حسين بايقرا تبديل به توپ بازي بين ايرانيان صفوي و ازبك‌هاي شيباني شد و مركزيت خود را از دست داد. كابل نقطة آغاز حكومت مغولان هند بود. در اين موقع قندهار كه مورد نزاع بين مغولان هند و ايرانيان بود در جنوب اهميت بيشتري يافت. اين شهر مفتخر بود كه يادگار گرانبهايي مانند خرقة شريف، رداي پيغمبر اكرم را در اختيار دارد. قندهار شهر احمدشاه دراني است كه افغانستان تحكيم قدرت دولت را مديون او بود. اقبال شاعر فيلسوف هند اسلامي و پدر معنوي پاكستان كه افغانستان را بسيار دوست داشت، در سال 1933 شعري در نيايش خرقة شريف سروده است. او در سال 1923 مجموعة اشعار خود را به نام پيام مشرق (در پاسخ به ديوان غربي شرقي گوته) به امان‌الله پادشاه افغانستان تقديم كرد كه به نظرش رهبر مطلوبي براي ملتي در حال رستاخيز بود.
اقبال مقاله‌يي نيز در بارة شاعر پشتو، خوشحال‌خان خطك، (1689) نوشت. زيرا از مدتي پيش ادبياتي نه تنها به زبان فارسيِ تحصيل‌كردگان بلكه به زبان پشتو نيز ايجاد شده بود. ابوحي حبيبي در اثر پشتوي خود به نام "پته خزانه" تلاش كرده تاريخ شعر پشتو را به قرون وسطي برساند؛ ولي دورة بزرگ شعر پشتو با خوشحال‌خان شروع ميشود كه در پاكستان امروز زندگي مي‌كرد و با مغولان ميجنگيد و در قلعة گواليور واقع در هند مركزي به اسارت آنها افتاده بود. او پس از بازگشتش اشعار تندي عليه مغولان سرود. آروز داشت در جايي به خاك سپرده شود كه انسان صداي پاي اسبان مغول‌ها را نشنود ـ آرامگاه او در نزديكي پيشاور قرار دارد. اشعار پرقدرت او جنبه‌هاي مختلف زندگي را منعكس ميكنند و همواره عشق وطن از آنها احساس ميشود، چند تن از پسران متعددش راه او را ادامه دادند و آثار زيادي از فارسي به پشتو ترجمه كردند.
چندين دهه پس از خوشحال‌خان، رحمان‌بابا شاعر متصوف كه دينداران بر سر مزار او در نزديكي پشاور جمع ميشوند، درگذشت (تقريباً 1709). رحمان‌بابا به زبان مادري خود اشعار بسيار زيبايي نوشته كه در آن ايمان عميق او به قدرت الهي متجلي است.
حق آن است كه يكي از جالبترين شاخه‌هاي ادبيات پشتو يعني ادبيات عامه فراموش نشود. اشكال تپه و لندي در اين جا به ويژه قابل ذكر اند. اينها ابيات 9 به اضافة 13 هجايي هستند كه در كوتاهي با هايكوي ژاپني قابل قياس اند. مردها و زنان در اين بيتهاي كوتاه احساسات خود را بيان كرده‌اند يا به عبارت بهتر به اشاره از آن سخن گفته‌اند. مطالعة تپه روحية افغاني را بيشتر براي ما آشكار ميسازد در روزهاي اخير بارها شعري ازيك دختر افغاني از ذهنم گذشته است:
«محبوب من از جنگ گريزان است
توبه كردم اكنون ز بوسة ديروز»
افغانستان كشوري پر از زيبايي بود، كشوري كه در آن از روزگاران گذشته همواره اشعار شگفت‌آوري به فارسي و بعداً به پشتو سروده شده است، كشوري كه در آن شماري از زيباترين يادبودهاي معماري اسلامي قرون وسطي وجود دارد (يا داشت؟!). متصوفاني مانند خواجه عبدالله انصاري و سلاطيني مانند حسين بايقرا در آنجا به سر ميبردند و همواره كانون فرهنگ مناطق اسلامي شرق بود و اما هميشه از لشكرياني كه از شمال و غرب آمده و فرهنگ و اقتصادش را ويران كرده‌اند، رنج برده است؛ ولي تمام اينها نتوانسته غرور مردم فقير اين سرزمين را بشكند.